بنویس بر یاس کبود

بنویس بر باور رود

بنویس از من بنویس

بنویس عاشق یکی بود

بنویس بنویس بنویس...

آه، قصه بگو

از این عاشق دور،

تو از این تنهای صبور

بی تو شکست

چو جام بلور...



بنویس دیوانه ی تو

به خود از عشق تو رسید...

بنویس بنویس بنویس...




تاريخ : یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴ | 22:54 | نویسنده : ترانه سپندلو |


اگر میدونستی چقدر دوستت دارم

تو میفهمیدی که


بدون تو تمام روزهایم بی رنگ هستند

بدون تو ،دیگه هرگز شادی وجود نداره

اگر تو میدونستی

غم و غصه من  وقتی است

 که تو دور از منی

و عشق از هیچی به اندازه شنیدن

صدای تو به وجد نمی آید

آرزوهای زیادی مرا به رویا می برند

و لبخند توست  که به من

اجازه امیدوار شدن میده

عشق بزرگی که مرا دیوانه و خمار کرده

مردن از  لذت  

 نوازش کردن تو


در اعماق چشمها مرا نگاه کن

نمی بینی که آنها غمگین و ناراحتند (بدبختند)!
 

کافیه که تو برای من باشی

چه خوشبختیه در قلبم که این  اتفاق بیفته


اگه تو میدونستی که چقدر دوستت دارم

چه خوبه که عاشق باشیم

برا ی اینکه زندگی دیگه این طور نخواهد بود

وقتی که ما بتوانیم  با هم زندگی کنیم




تاريخ : یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴ | 22:51 | نویسنده : ترانه سپندلو |


تو را بجای همه بانوانی که نشناخته ام دوست دارم

تو بجای تمام دورانی که نزیسته ام دوست دارم

به خاطر بوی ساحل بلند، به خاطر بوی گرم نان

به خاطر برفی که آب می شود، به خاطر نخستین گلها

به خاطر حیوانات پاکی که انسان از آنها نمی ترسد

تورا برای دوست داشتن دوست دارم !

تو را بجای همه زنانی که دوست ندارم، دوست دارم

آری، جز تو کیست که که مرا جلوه کند؟

من خویش را بس کوچک می بینم،

چیزی نمی بینم جز صحرایی گسترده

میان گذشته و امروز

چه بسا مردگان بودند که من بر چمنزار گذر کردم

من نتوانسم بر دیوار آینه ام رخنه کنم

می بایست زندگی را واژه واژه می آموختم

و چه آسان فراموش می شود

تو را دوست دارم بخاطر داناییت که از آن من نیست

بخاطر سلامتی

تو را دوست دارم درمقابل هرچه که توهم نیست!

بخاطر این دل ابدی ؛ که مال من نیست

می پنداری که در تردیدی و سراپا خردی

تو آن خورشید بزرگی که مرا مدهوش می کند

آن دم که به خود یقین دارم.



تاريخ : یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴ | 22:49 | نویسنده : ترانه سپندلو |


دوست داشتم تا در این اعماق شب

در این اعماق تاریکی

چاهی داشتم تا سر در آن فرو می بردم

اما هیچ گاه دیگر

سرم را بیرون نمی آوردم

 

دوست داشتم تا ابد ابد

سرم را در آن چاه نگه می داشتم

 

آنقدر می گریستم

آنقدر که چاه پر می شد

.... سر ریز

آنقدر که دیگر اشکی برای ریختن نبود...

آنگاه ...

آنگاه شاید دیگر پایان من بود

و پایان چاه...



تاريخ : یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴ | 22:46 | نویسنده : ترانه سپندلو |


حال من دست خودم نیست

دیگه آروم نمی گیرم

دلم از کسی‌ گرفته

که می‌خوام براش بمیرم

باز سرنوشت و انتهای آشنایی

باز لحظه‌ های غم‌ انگیز جدایی

باز لحظه‌ های ناگزیر دل‌ بریدن

بازم آخر راه و حس تلخ نرسیدن

پای دنیای تو موندم

مثل عاشق های عالم

تا منو ببخشی آخر

تا دلت بسوزه کم کم

مثل آینه روبرومه

حس با تو بودن من

دارم از دست تو میرم

عاشقی کن منو نشکن

منو نشکن ...

باز سرنوشت و انتهای آشنایی

باز لحظه‌ های غم‌ انگیز جدایی

باز لحظه‌ های ناگزیر دل‌ بریدن

بازم آخر راه و حس تلخ نرسیدن



تاريخ : یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴ | 22:45 | نویسنده : ترانه سپندلو |
 


در باور من هنگامی که عشق به بار می نشیند،

تو آغاز می شوی.

تو آغاز می شود و مرا پایان می بخشی.

تو آغاز می شوی و عشق آغاز می شود.

تو آغاز می شوی و تنهایی، ریشه کن.

تو می مانی و عشق و جاودانگی

و مرز بوسه های پایان ناپذیر امیدواری.

من تو را با هزار امید و عشق و آرزو می بوسم

و ناگهان به پری دریایی مبدّل می شوم.

من تو را می بوسم

و تو جاودان پادشاه مُلکِ سبزِ دلم می شوی.

 



تاريخ : یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴ | 22:43 | نویسنده : ترانه سپندلو |

میان خواب منی هی از این به آن دنده

چقدر مانده به پایان؟ به ساعت چند ِ...

به سمت آخر هستی برو! برو!... می رفت!

قطــــــــــار مســخره ی مـــن بــدون راننده

تو خوب و خوب تری از هر آنچه دارم من!

بگو کــــه مال منـــی بین گریــه و خنده

میان هق هق تقویم کهنه می پوسد

دو دست خسته ی غمگین آرزومند ِ...

پیاز پوست بکن بعد گریــه کن راحت

و قطره قطره بچک هی از آنور ِ رنده

به چشم های تو هی فکر می کنم... هی... هی

چقــــــــــدر دور شدم از تـــــو مـرد بازنـــــــــــده!

زمین غمزده! تو نیستی و من تنها

چه سوگوارم از امروز ای خداوند ِ...

چه ژست های کثیفی که زندگی دارد

آهااای عکس بگیرید لطــــــفا ً از بنده

سکوت... پوچــــــی بینندگان ایــــــن بازی

سکوت... مردم خوشبخت ِ خوب ِ خرسند ِ...!!



تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۴ | 17:59 | نویسنده : ترانه سپندلو |

فنجــان سردِ قهوه و دریا ...تو نیستی
 
شبگریه و سکوت و تقلا ... تو نیستی

یک آینــــه کــــه بـا رژلب مانده روی میز
 
یک کیفِ چرم ، دولچه گابانا ... تو نیستی

یک جفت کفش ، قرمز و غمگین کنار در
 
یک پیرهن سفید سراپـــا .. تـــو نیستی

شرمنده کرد دامنِ خیست به روی بند
 
پیراهن اتو شده ام را .. تـــــو نیستی

هر شب به تخت خواب سرک می کشد تنت
 
آن پیـکر خیالی و زیبـــــــا ..تــــــــو نیستی

سیگار ، فکر ، درد ، غزل ، روزهای خوب
 
آواز ، بوسه ، پنجره ، لیلا تــــو نیستی

تنهــــا در انزوای اتاقـــــم نشسته ام
 
رویای نیمه کاره ی شبها...تو نیستی

گویی هـــــــزار سال از این خانــه رفته است
 
خورشید ، عشق ، عاطفه ، گرما ..تو نیستی

من پابه پای بغض زمین گریه می کنم
 
هر روز تا همیشه ی فردا...تو نیستی

حالا سکوت سهم من از با تو بودن است
 
محتــــاجِ یک تـرانـه ی گلپا...تو نیستی

دیگر به این نتیجه رسیدم جهنـم است
 
خانه ، حیاط ، کوچه و هر جا تو نیستی

یک میخ پشت حافظه ، یک قابِ کج شده
 
تصویر ما دو تاست کــــه حالا ...تو نیستی



تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۴ | 17:55 | نویسنده : ترانه سپندلو |

تلفیق شراب و شب و سیب است نگاهت

لبریـــــــز غـــــزلهـای عجیب است نگاهت

مــــوهای سیاه تــــــو شبیه شب یلداست

باجلوه ی مهتــــــــــاب رقیب است نگاهت

ای صاحب حــور و پـری و کژدم و ماهی

آمیزه ای از سحر و فریب است نگاهت

دشتی ست پر از شعر و غزل،برکه و باران

ماوای غـــــزالان غـــــریب است نگــــاهت

امشب عـرق شـرم بــــه آیینه نشسته ست

ازبس که نجیب است و نجیب است نگاهت

تو وسوسه انگــــــــــــــیزترین شعر خدایی

چون آیه ی آییــــــنه و سیب است نگاهت



تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۴ | 17:52 | نویسنده : ترانه سپندلو |
از آخرین دلتنگی  تو

اون روز ِ  بارونی بگو

از گریه هات ، تو پرسه ی

خیس ِ  خیابونی بگو

 

از چتری که بارونی شد

تو آسمون ِ  چشمِ  تُو

وقتی دلت گرفته بود

وقتی که می گفتی نرو !

 

انگار که صد ساله حالا

جا مونده چترت پیش ِ  من

امروز...  بارونی شده

چشمام دو دو  میزنن

 

شاید بخوای برگردی و

شاید دلت پیش  ِ منه

رو شونه های خیس  ِ من

بغضت دوباره  بشکنه

 

امروز  بارونی شده

چترت هنوز پیش منه

هر روز ، تو  این ثانیه

چشمام بارون می زنه !



تاريخ : سه شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۴ | 15:51 | نویسنده : ترانه سپندلو |